سزای ناشکری
در دوران قدیم برده داری بوده است و بسیاری از مردم برده کسان دیگر بودند .
یکی از بزرگان در منزل یک آدمی بسیار بد اخلاق غلامی را دید که وضع بسیار اسفناکی داشت آن مرد بد اخلاق به این غلام و برده خودش خیلی ظلم می کرد.
آن بزرگ آن غلام را وقتی تنها گیر آورد از او پرسید : چرا اینهمه ظلم تحمل می کنی؟ چرا از این آقا نمی خواهی تو را بفروشد شاید ارباب بهتری گیرت آمد. ؟
غلامی آهی کشید و داستانش را چنین تعریف کرد: من یک اربابی داشتم که بسیار ثروتمند و مهربان بود هر چه خودش می خورد از همان چیزها به من می داد من نتوانستم تحمل کنم از اربابم درخواست نمودم مرا بفروشد. کسی که مرا خرید آدم بدی نبود اما نسبت به ارباب قبلی خوب نبود زیرا خودش از آردهای درجه یک می خورد به من از آردهای درجه دو می داد. من تقاضا کردم مرا بفروشد.
ایندفعه کسی که مرا خرید نسبت به قبلی خیلی بد بود کسی بود که خودش از آردهای خوب می خورد به من نخاله ها را می داد. من این وضع را نتوانستم تحمل کنم تقاضا کردم مرا بفروشد.
اربابی که مرا خرید نسبت به قبلی خیلی بدتر بود کسی بود که خودش از نخاله ها می خورد و به من چیزی نمی داد. مجبور شدم تقاضا کنم مرا بفروشد.
ایندفعه کسی که مرا خرید همین ارباب من است که نسبت به قبلی ها خیلی بدتر است زیرا نه خودش چیزی می خورد و نه به من چیزی می دهد و علاوه بر آن سر مرا با تیغ می تراشد که براق بشود و شب شمعی روی سر من روشن می کند تا بهتر ببیند و مطالعه کند.
آن بزرگ که تعجب کرده بود به غلام گفت باز هم تو تقاضا کن تا تو را بفروشد شاید وضعت بهتر شد آن غلام گفت می ترسم ایندفعه کسی مرا بخرد که کاسه سر مرا خالی کند و برای خودش چراغ درست کند.